جوان ناکام
وقتی اسماعیل جوان شیرین عقل محله یکی از زنهای کوچه را بغل کرد و به زور بوسید پدرش مجبور شد در زیرزمین خانه حبسش کند.از آن به بعد زن بیوه همسایه هر روز به اسماعیل که فقط چشمانش پیدا بود لحظه ها دلسوزانه خیره می ماند و با حسرت عشوه گری می کرد.
وقتی اسماعیل فرار کرد و بعد از چند روز نعشش کنار یکی از خیابانهای شهر پیدا شد بیوه زن لباسهای زیرخودش و اسماعیل را سوزاند. مادر اسماعیل تا سالها با حسرت میگفت" پسرم ناکام از دنیا رفت".
نوشته شده توسط در ساعت | لینک
|